محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

540

تاريخ الطبرى ( فارسي )

زبا از كاهنهء خويش پرسيده بود كه سرانجام كار و پادشاهى وى چيست ؟ و كاهنه گفته بود : « هلاك تو به دست غلامى زبون و غير امين باشد كه عمرو بن عدى نام دارد ، به دست وى نميرى ، به دست خويش بميرى ، اما به سبب او باشد . » و زبا از عمرو بيمناك شد و از جايى كه بود به قلعه اى داخل شهر بود نقبى زد و گفت اگر حادثه اى رخ دهد از نقب به قلعهء خويش روم و مرد مصورى را كه در ديار وى بهتر از او كس نبود پيش خواند و گفت : « ناشناس پيش عمرو بن عدى رو و با كسان وى بياميز و هنر خويش بنماى و تصوير عمرو را نشسته و ايستاده با لباس عادى و با سلاح آماده كن و پيش من آر . » و مصور برفت تا پيش عمرو رسيد و فرمان زبا را انجام داد و پيش وى باز گشت كه زبا مىخواست عمرو بن عدى را به هر حال ببيند بشناسد و از او حذر كند . گويد : و قصير به عمرو بن عدى گفت : « بينى مرا ببر و پشت مرا زخمدار كن . » عمرو گفت : « چنين نكنم كه سزاوار اين كار نيستى . » قصير گفت : « پس مرا بخودم واگذار و كس ملامت تو نكند . » ابن كلبى گويد : پدر زبا نقب را براى او و خواهرش آماده كرده بود و قلعه داخل شهر از خواهر وى بود . گويد : و عمرو به دو گفت : « تو بهتر دانى » و قصير بينى خود ببريد و پشت خود را زخمدار كرد و عرب گفت : « قصير بينى خويش را براى حقه اى بريد . » و اين مثل شد . و چون قصير بينى خويش ببريد و پشت خويش را زخمدار كرد برون شد گويى فرارى بود و چنين وانمود كه عمرو اين كارها را با وى كرده بود و از آن روز كه پنداشته بود قصير در كار زبا دايى وى را فريب داده است و برفت تا پيش زبا رسيد و به دو گفتند : « قصير بر در است . » و او را پيش زبا بردند كه بينيش بريده بود و پشتش